این پست، متن مصاحبه ای است که اخیرا، بامدادفلاحتی با روزنامه حیات نو انجام داده است . شخصا بارها و بارها آنرا خواندم و زوایای گوناگونی از آن، هر بار برایم روشن تر می شد. به نظرم مطالعه این گفتگو بسیار پرفایده است و نه تنها کلیشه ای و رسمی نیست بلکه دقیقا آنچه را که مخاطب دوست دارد از یک خواننده جوان پرسیده شود، پرسیده شده است و این نکته مثبت این گفتگو است . برای آنانکه رشته آواز را دنبال میکنند ، گفته های بامداد فلاحتی واقعا می تواند مفید باشد. مثلا یکی از نکاتی که برای شخص من بارزتر نمود پیدا کرد این بود که برای رسیدن به سطح تراز اول خوانندگی و تولید آلبوم ، مسیر پیمودن طوری باید باشد که حتما به یک شخص سطح اول موسیقی کشور برخورد کرد و تمرین وممارست و علاقمندی کافی نیست .همانطور که بامداد به استاد مشکاتیان رسیده است و مراتب ترقی و پیشرفت را طی کرده است. بسیاری از استعدادها در شهرستانها به همین دلیل هیچگاه بروز نمیکنند . مگر به پایتخت رفته، خود را به یکی از بزرگان برسانند و خویش را در دل او جا دهند . با این مقدمه امیدوارم برداشتهایتان را از این گفتگو و حتی مقدمه آن که در زیر می آید، در قسمت نظرات بنویسید .
****************************************
حقيقت اين است که در سالهاى اخير موسيقى آوازى ما به سمتى گام برداشته است که آن سنت کلاسيک آوازخوانى به شيوه قدماى قاجاري، جاى خود را به يک کمرنگى آوازى داده است. در شرايط حال بسيارى از آهنگسازان و حتى خوانندگان- که خودشان سالها در محضر بزرگان آواز دست به سينه نشستهاند و گوشه به گوشه رديف را فراگرفتهاند- بر اين عقيدهاند که ديگر نمىشود يک ساز و آواز نيم ساعته سنتى اجرا کرد و عملا دليلشان اين است که اين مقوله از حوصله مخاطب خارج است. اين روند در سالهاى اخير شتاب تندى به خودگرفته است. اينکه اين اتفاق براى موسيقى ايرانى خوب است يا نتايجى زيانآور به بار خواهد داشت مقولهاى است که بايد مورد بررسى قرار بگيرد.
مرتضى فلاحتى خواننده جوان کشورمان در چهار پنج ساله اخير پر کار بوده و مدام تلاش کرده در مسيرى که آغاز کرده گامهاى بلندى بردارد. همکارى با جلال ذوالفنون و حضور چند ساله در گروه او يکى از اين گامهاست. «باز باران» «هفت شهر عشق» «سيم آخر» «بى من مرو» «کنسرتهاى متعدد و چند DVD تصويرى از اين کنسرتها از فعاليتهاى اوست. به زودى دو آلبوم «بى صدف دردانه باش» و «زير باران شقايق» با صداى وى منتشر خواهد شد. به مناسبت انتشار آلبوم «سيم آخر» سراغ وى رفتيم و گفت وگويى کرديم که مىخوانيد:
در ابتداى گفتو گويمان کمى از گذشته و سالهاى آغازين حضورتان در عرصه موسيقى بگوييد.
از پنج سالگى شروع کردم به يادگيرى قرائت قرآن و
از همان سالها اين مقوله براى من و خانوادام جدى شد. به همين خاطر تا سالهاى آغازين دوره متوسطه مدام قرآن مىخواندم و در مسابقههاى مختلف برنده مىشدم. گروههاى تواشيح و سرود در کنار قرآن بيشتر موجب رشد من شد. از 12 ، 13 سالگى در کنار پدرم- که يکى از مداحان برجسته و قديمى يزد است- مداحى مىکردم و نوحه مىخواندم. پدرم رديف دستگاههاى موسيقى را نزد آقاى روحبخش فراگرفته بودو همانها را با دقت به من منتقل کرد. يعنى اگر مداحى مىکردم يا نوحهاى مىخواندم، در يک دستگاه خاص شروع مىکردم و همانجا هم به پايان مىرساندم. در واقع آن شاگردى نزد پدر باعث شده بود که گوشم به خوبى بتواند هرچيز را رعايت کند. در ايام فاطميه در يک جلسه به واسطه يکى از دوستانم به نام آقاى پهلوان نصير با آقاى ملک مدني- شهردار سابق تهران- آشنا شدم. ايشان از من پرسيدند چرا موسيقى را جدىتر دنبال نمىکنى و من هم به ايشان گفتم که بسيار علاقهمندم. قرار شد وقتى رفتم تهران خدمت ايشان بروم تا من را به يکى از اساتيد بزرگ موسيقى معرفى کند. وقتى فهميدم شخص مورد نظر استاد مشکاتيان است، بلافاصله بعد از دو هفته آمدم تهران و از طريق آقاى ملک مدنى با استاد مشکاتيان آشنا شدم. در جلسه اول يک آواز شور خواندم روى غزلى از حافظ و با چند دوبيتى در دشتى پايانش دادم. به هر حال اين آموزش شروع شد و من نزد ايشان صداسازى را فراگرفتم.
يعنى شما فقط نزد آقاى مشکاتيان صداسازى کار کرديد؟
بله، ايشان با سه تار به من ياد مىداد که چگونه درست بخوانم. بعد از آن هم گوشههاى مهم ماهور و اصفهان را که اساس ماژور و مينور غربى دارد به من آموختند. تا اينکه دوجلسه از تمرين گروه عارف با کلاسهاى من همزمان شد. من از استاد خواستم که اجازه بدهد در تمرينها حضور داشته باشم. آنجا بود که با زندهياد بسطامى آشنا شدم و قرار شد که آموزش را نزد ايشان ادامه بدهم اما اجل مهلت نداد. يکى از دوستان من از يزد مىآمد پيش آقاى کرامتى و درس آواز مىگرفت. حدود پنج سال در خدمت استاد کرامتى بودم که در يک ميهمانى (تولد استاد الهى قمشهاي) با بزرگوارى به نام استاد حسين عمومى آشنا شدم. استاد عمومى با يکى از دوستانش به آن جلسه آمده بودند. آنجا خواندم و مورد تفقد ايشان قرار گرفتم حتى يادم هست که دستى هم روى سر من کشيدند. وقتى جويا شدم، دريافتم روزهاى دوشنبه و چهارشنبه در خيابان جردن تهران کلاس دارند. من هم در يزد زندگى مىکردم و آمدن برايم دشوار بود. طورى برنامهريزى کردم که شبانه از يزد حرکت مىکردم و صبح مىرسيدم تهران و مستقيم مىرفتم منزل خاله. پس از استراحت کوتاهى ساعت دوازده و نيم- يک خدمت آقاى کرامتى مىرسيدم تا ساعت 2. بعد از آن مىزدم بيرون و در خيابانها مىگشتم تا ساعت 6 فرا برسد و بروم خدمت استاد عمومي. کلاس استاد تقريبا ساعت 8 بعد از ظهر تمام مىشد و من هم يواش يواش مىرفتم به سمت توقفگاه بيهقى تا ساعت 10 شب راه مىافتادم به سمت يزد. اين ماجرا تقريبا دو هفته يک بار تکرار مىشد. تا اينکه من فوق ديپلم گرفتم و نتوانستم در مقطع ليسانس ادامه تحصيل بدهم. به همين خاطر رفتم خدمت سربازي. در زمان خدمت سربازى هر سه هفته يک بار مرخصى 48 ساعته مىگرفتم و مىآمدم تهران و کلاسهايم با آقاى کرامتى و زنده ياد عمومى را ادامه مىدادم. يک روز آقاى عمومى به من گفت: سيدجان مىخواهم يک استاد به شما معرفى کنم. من هم کنجکاو شده بودم و استاد عمومى هم به دليل کسالت کلاسهايش يک خط در ميان شده بود. ايشان معتقد بود هرکس که آيندهاى در موسيقى دارد بايد براى يک بار هم که شده خدمت اين استاد برسد. وقتى تلفن منزل ايشان را به من دادند زيرشماره تلفن نوشته بود استاد احمد ابراهيمي. زنگ زدم خدمت ايشان و متوجه شدم استاد عمومى با ايشان از قبل تماس گرفتهاند و من را معرفى کردهاند. بلافاصله و بىدرنگ يک روز را انتخاب کردند تا شروع کنم. در اولين جلسه بعد از اينکه برايشان خواندم، اولين چيزى که به من گفتند اين بود، صداى مردانه و پختهاى دارى که به قيافهات نمىخوره. رديفهاى آوازى که خاص خود استاد- مخصوصا راست پنجگاه که بعضى از گوشههايش را مختص خودشان مىدانند- است را از سال 84 پيش اين بزرگوار آغاز کردم و تاکنون در محضرشان هستم. در واقع يک بار رديف را به طور کامل خواندهام، اما نکات بسيارى مانده که تمايل دارم مجددا آنها را بياموزم. حضور در کنار چنين استادانى يک غنيمت محض است و من خوشحالم که تاکنون چند بار محضر استادانى چنين را درک کرده که استاد ابراهيمى هر وقت مصاحبه مىکنند، از من و چند نفر ديگر از شاگردانشان ياد مىکنند.
چطور شد که با آقاى ذوالفنون آشنا شديد؟
در مراسم ختم يکى از دوستان نزديک آقاى ذوالفنون به نام حياتى پدر من قرار بود مداحى کند در تهران که من هم همراه ايشان رفته بودم. آنجا سلام و عليکى ميان پدرم و استاد ذوالفنون رخ داد و پدرم به ايشان معرفى شد. اما پدر گفتند پسرم موسيقى را به شکل جدى دنبال کردهاند و مىخوانند. البته تا يادم نرفته بگويم که حدود يک سال دوره مرکبخوانى را نزد استاد مهدى فلاح سپرى کردهام که بسيار آموزنده و ثمربخش بود.
اولين اثر رسمى منتشر شده با صداى شما کدام آلبومتان است؟
آلبوم «باز باران» به آهنگسازى فردين کريم خاوري.
جالب است که اين آلبوم با وجود اينکه اولين کار شماست تاکنون به جهاتى متفاوتترين کار شما نيز محسوب مىشود؟
بعد از انتشار چند آلبوم تاکنون، باز باران اثرى است متفاوت و من حرف شما را تائيد مىکنم. اين اثر ساخته شده بود که به من پيشنهاد خواندش داده شد. به همين خاطر اگر دقت کنيد در خواهيد يافت که جاى صداى من نيست. بم اين قطعات خيلى بم بود و بالاهايش بسيار زير. به همين خاطر خواندن چنين کارى در روزگار آغازين خوانندگى تا حدودى دشوار بود. آقاى کريم خاورى صداى من را گوش داده بودند و من را دعوت کردند تا اين اثر را بخوانم. تفاوت اين اثر با ساير کارهاى ديگرى که تا حالا خواندهام، طبيعتا به ذهنيت آهنگسازش برمى گردد. آقاى کريم خاورى با وجود اينکه ريشه در سنت موسيقيايى ايران دارد، تلاش مىکند رهيافتهاى تازهاى پيدا کند. اين ذهنيت خلاق سبب شده است که باز باران به طور کلى با آثارى از اين دست تفاوتهايى داشته باشد. نگاه به انتخاب اشعار و جملهپردازىها و ملودىپردازىهاى متفاوت درکنار ارکسترسيونى ريزبينانه سبب شده بود که صدايى ديگر ازاين اثر به گوش برسد. من هم تلاش کردم اين تفاوت را فهم کنم و بعد به استوديو بروم و بخوانم. اينکه توانستهام در تفاوت داشتن اين اثر با ديگر آثارم نقشى داشته باشم يا نه امرى است که بايد مخاطب نظر بدهد. به هر حال يک کار تجربى نو در عرصه موسيقى ايرانى است. در اين اثر تصنيف باز باران بسيار تاثيرگذار است که من بعد از شنيدن آن ناخودآگاه تصميم گرفتم، کل اثر را بخوانم.
در هنگام خواندن باز باران با آقاى ذوالفنون آشنا شده بوديد؟
نه هنوز من با ايشان آشنا نشده بودم. باز باران سال 83 منتشر شد و من آخرهاى سال 83 با آقاى ذوالفنون آشنا شدم. از همان ايام هر محفل و نشست دوستانهاى بود که قرار بود آقاى ذوالفنون هم در آن حضور داشته باشد ايشان از من مىخواست که همراهشان بروم و بخوانم.
چقدر با موسيقى محفلى و نشستهاى دوستانه موافق
يد؟
موسيقى محفلى اگر نازل نباشد و از نوع خوبش اجرا شود هيچ ايرادى ندارد. البته آدمهاى حاضر در جلسهها نيز مهم هستند. در واقع آنها خودشان متضمن بخشى از اين کيفيت هستند.
جلساتى که با آقاى ذوالفنون مىرفتيد هميشه اين کيفيت حکمفرما بود؟
نه تمامى آن جلسات با کيفيت نبود. اما حضور در کنار جلال ذوالفنون براى من که جوياى تجربه ودانش اندوزى بودم، اهميت داشت. پس هر فرصتى که امکان در کنار ذوالفنون بودن پيش مىآمد، من آن را غنيمت مىشمردم. در واقع به خاطر ايشان مجبور بودم ناخودآگاه به چيزهايى تن بدهم.
موسيقى جلال ذوالفنون در رشد و نمو شما چه تاثيرى داشت؟
يک سال اول آشنايىمان تجربههاى بسيار مفيدى به من منتقل شد اما اين رابطه سودمند به تدريج جاى خود را به چيزهاى ديگر داد.
اين پرسش را از آن رو مطرح کردم که مدتى پس از آشنايى شما با آقاى ذوالفنون روح موجود در کنسرتهاى شما بيشتر شبيه جلسات محفلى است که در آن فقط ريتم و همخوانى اهميت دارد. نه ذات موسيقي. در واقع احساس کردم حضور در همان محافل که صحبتش را کرديم، تاثير ناخوشايندى در تفکر موسيقايى ذوالفنون گذاشته که به تبع آن روى شما و ساير اعضاى گروه هم تاثير گذاشته است؟
اين تاثيرات منفى را از دو سال پيش متوجه شدم، اما نمىشد به سادگى از اين موضوع بريد. آقاى ذوالفنون به قدرى آرام و مثبت بود که من نمىتوانستم آن را نديده بگيرم. اما اطرافيانى وجود داشتند که رفتارشان روى تصميمگيرىهاى استاد ذوالفنون تاثير داشت و به ديگران لطمههاى جبرانناپذيرى زد. ابتدا سروش قهرمانلو از آن گروه جدا شد که حدود 14 سال در محضر ايشان بود و در واقع حکم فرزندى داشت و بعد هم به من رسيد. در واقع به نوعى عذر ايشان خواسته شد و بهتر است بگويم سروش قهرمانلو کنار گذاشته شد.
يعنى آقاى ذوالفنون عذر آقاى قهرمانلو را خواستند؟
نه. خانواده ايشان.
نظرتان درباره همخوانى اعضاى يک گروه – در اينجا منظورمان گروه ذوالفنون است – چيست؟
آقاى ذوالفنون به خاطر کملطفىهايى که از سوى برخى خوانندگان به ايشان شده است، به طور کلى از خوانندهها زده شدهاند. برخوردش با من هم در ابتداى کار خيلى راحت نبود. تا اينکه دريافت من عاشقانه و با خلوص نيت در هر کارى حضور دارم آن وقت بود که من را پذيرفت.
اما باز آنچنان که يک خواننده آواز ايرانى بايد دست و بالش در خواندن آواز باز باشد شما دست و بالتان باز نبود؟
دليل اين امر سليقه آقاى ذوالفنون است که دل چندان خوشى از آواز به آن مفهوم کلاسيک و قديمىاش ندارد. ايشان معتقدند دوره آواز تمام شده است و اگر کسى مىخواهد در کنسرت يا آلبومى آواز بخواند نبايد بيشتر از دو بيت باشد، آن هم نه با يک جواب آواز کلاسيک بلکه روى يک پايه ضربي.
شما چگونه با اين تفکر که عملا در پى حذف آواز و آوازخوان (هنرمند) است کنار آمديد؟
من به خاطر آقاى ذوالفنون روى خيلى چيزها پا گذاشتم. اما پس از مدتى ديگر اين امکان از من سلب شد.
پس چطور با اين وجود سيم آخر را کار کرديد؟
آلبوم سيم آخر پس از چندين کنسرت کليد خورد به پيشنهاد همسر استاد ذوالفنون تا يک اسپانسر پيدا شود من پيشنهاد دادم تا پيدا شدن اسپانسر به هزينه من اين پروژه آغاز شود. کارهايى که ايشان نوشته بودند و براى آلبوم انتخاب شده بود، بدون هيچ تحقيقى ضبط شد و بعدش فهميدم تعدادى از اين کارها به انجمن موسيقى فروخته شده و خواننده ديگرى آنها را خوانده است، اما به دلايلى از سوى انجمن موسيقى ايران منتشر نشده است. وقتى مجموعه سيم آخر را براى دريافت مجوز نهايى برديم، نامه آمد که سه تصنيف از مجموعه سيم آخر در سال 82 با هزينه انجمن موسيقى ضبط شده و حالا در کتابخانه ملى ثبت است. از آنجايى که هزينههاى انجمن موسيقى مربوط به بيتالمال است مىبايست رضايت قانونى آنها جلب مى شد که بعد از مدتى رفت و آمد اين اتفاق نيفتاد و ما به ناچار و بهرغم اينکه هزينه زيادى صرف ضبط آن آثار شده بود، حذفشان کرديم.
فکر مىکنم خيلى از اين کار دلخور شده باشيد؟
شکى نيست که اين دلخورى حد و حصرى ندارد. ما آن کارها را از اثر درآورديم و مدت زياد يک آلبوم نزديک به 60 دقيقه،شد 36 دقيقه. مرکز موسيقى هم قانونى داشت که يک آلبوم نبايد 45 دقيقه کمتر باشد. مجبور شديم تا دوباره از آقاى ذوالفنون بخواهيم بيايد و استوديو کارهاى ديگرى ضبط کند. آن هم در شرايطى که آقاى ذوالفنون بايد آمادگى داشته باشد و ديگر اعضاى گروه هم بتوانند به تدريج بيايند استوديو و اين قطعات را کامل کنند.
در واقع به نظر مىرسد هزينههاى شما مضاعف شده باشد.
بله. اين آلبوم تقريبا 25 ميليون تومان هزينه برد. در حالى که خودم خوانندهاش بودم و طبيعتا دستمزدى نمىگرفتم. با اين وجود آقاى ذوالفنون آمد، ساز زد و تمام دستمزدش را گرفت. در اين کار آرش زنگنه خيلى به من کمک کرد و من هم آلبوم هفت شهر عشق را تقديم ايشان کردم.
با وجود تمام اين مسائل سيم آخر آلبوم بدى هم نشده است؟
پس توقع داشتيد با اين همه خون و دل خوردن کار خوبى هم از آب درنيايد.
چه اصرارى داشتيد که از صداى يک اديب براى خواندن اشعار استفاده کنيد؟
در کنسرتهاى ما دکلمه بود و معمولا اين کار را آقاى قهرمانلو انجام مىداد. اما من تلاش داشتم اگر قرار است در آلبوم چنين اتفاقى بيفتد يک شاعر حرفهاى که با فن و دکلماسيون آشنايى دارد، اين کار را بکند. به همين خاطر دو نفر را در نظر داشتم يکى سهيل محمودى و ديگرى رشيد کاکاوند. که در سيم آخر آقاى کاکاوند محبت کردند و اين زحمت را عهدهدار شدند اما در آلبوم بعدىام که «زير باران شقايق» نام دارد سهيل محمودى دکلمه اشعار را به عهده دارد.
به نظر من شخصيت آوازى شما پس از آلبوم «بى من مرو» به آهنگسازى شاهين شهبازى در حال شکلگيرى است؟
شايد فاصله گرفتن از يک تفکر و رفتن به سمت آوازخوانى بيشتر، موجب اين نظر شما شده است. اما در آلبوم زير باران شقايق آوازى خواندهام که خودم آن را خيلى دوست دارم و آن را کاملترين آوازم تاکنون مىدانم. اين يک آواز متفاوت است که علاوه بر اجراى دکلمه خودم با آوا جواب آواز هم دادهام. البته يک پايه ضربى زير اين آواز و جواب وجود دارد.
شايد شما هم طرفدار تئورى آقاى ذوالفنون در خصوص آواز هستيد؟
من نمىگويم دوره آواز گذشته است اما ديگر نمىشود آواز مفصل خواند. فکر مىکنم حتى شنوندههاى جدى آواز هم ديگر توانايى شنيدن آوازهاى طولانى ندارند.
زبان ارتباطى ميان موسيقى و جامعه در کشور ما معمولا کلام است تا خود موسيقي. پس فکر مىکنم زمان آن رسيده که در انتخاب کلام به سمتى برويم که ادبيات معاصر بيشتر در موسيقى جريان پيدا کند؟
حرف شما را کاملا تائيد مىکنم و معتقدم بايد در انتخاب کلام به همان سمتى رفت که شما مىگوييد. شکى نيست که شعر کلاسيک ما يک اقيانوس لايزال درک نشده است که تا آخر دنيا هم خواهد بود. اما ارتباط بسيار مهم است و براى برقرارى اين ارتباط بايد کلامى به کار گرفت که به زندگى امروز مردم نزديک باشد با آلبوم با استفاده از شعر نو در آواز چندان موافق نيستم. اما در همين ايام که زندگى مىکنيم شاعرانى هستند که شعرشان علاوه بر داشتن سابقهاى کلاسيک به نگاه امروزى مجهز است.
و حرف آخر؟
در آخر وظيفه مىدانم که از تمام زحمات پدر و مادرم تشکر کنم و اميدوارم خدا ما را در مسيرى قرار دهد که تعالىبخش روح ما باشد.